تبليغاتX
فقط به خاطر ...
شعرهای 2در شده

من که ميدانم او چه کسي است

پـــــيـــرمردي صبح زود از خانـــــــه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابــــراني که رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
-----
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: بايد ازشما عکسبرداري بشود تا جایي از بدنت آسيب نديده باشد، پيرمرد غمگين شد ...

گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند ( زنمــــــ ـــــ در خانه سالمندان است ) هر صبح آنجا ميرمــــــ و صبحانه را با او ميخورمـــ. نميخواهمـــ دير شود!
-------
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيمـــــــ ، پيرمرد با اندوه گفت: او آلـــزايـــمـــر دارد و مرا همــــــــ نميشناسد ، پرستار با حيرت گفت: وقتي که نميداند شما چه کسي هستيد،
پس چرا هر روز صبح بـــــراي صرف صـــبـــحـــانه پـــيــش او ميرويد ،پـــيــــرمرد بـــــــا صدايي گرفته، بـــه آرامي گفت: ( اما من که ميدانم او چه کسي است!! )

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/07/26ساعت 0:47 توسط رسول PC |
پــــَ نــــَ پـــــَ
لپ تاپم رو بردم نمایندگیش، می گم ضربه خورده کار نمیکنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!! پـَـــ نــه پـَـــ ، یکم بی محلی کردم، ضربه روحـــی خورده

همسرم میپرسه تو هم مثل من به طبیعت و دریا و گل و چیزای رمانتیک علاقه داری؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ من فقط به زباله دونی و آشغال و توالت عمومی و چیزای چنش آور علاقه دارم !

سر صبح جمعه از سروصدای زیاد از خواب بلند شدم ،رفتم آشپزخونه میبینم بابام هی داره دره یخچالو باز میکنه باز میبنده ،بهش میگم چی شده سر صبح خراب شده ؟
گفت : پــ نه پــ دارم میبندم باز میکنم بلکه رفرش بشه یه چیزی پیدا کنیم بخوریم !!

نشستیم همه داریم فیلم می بینیم، به رفیقم میگم یکم تلویزیونو بچرخون ؛
میگه سمت شما؟
پــــَ نــــَ پـــــَ بچرخون سمت قبله، باشد که مقبول درگاه احدیت قرار بگیره…

دارم کمرمو با نبش دیوار میخارونم خواهرم میگه کمرت میخاره ؟ میگم پــــ نه پــــ دارم علامت گذاری میکنم واسه خرس ها راهو گم نکنن

دارم چایی میخورم داغ بود سوختم. بابام می پرسه سوختی؟ میگم پ نه پ رفتم مرحله بعد

سر جلسه امتحان میگم استاد چقدر وقت داریم؟ میگه تا آخر امتحان؟ پَـــ نَه پـَـــ تا ظهور امام زمان !

به همکارم میگم همین الان یه فیلم باحال دانلود کردم، میگه از تو اینترنت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ از تو کانال کولر، اتفاقاً پهنای باندشم زیاده، قطعی هم نداره !

 از تعمیر گاه ماشین برگشتم، بابام میگه چرا پیاده ای؟ ماشین درست نشد؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درست شد، ولی چون عملش سنگین بود گفتند ۲۴ ساعت باید تو ICU تحت نظر باشه!

رفتم ساعت سازی به یارو میگم ساعتم کار نمیکنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟ پــــــ نه پـــــــــ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار !

تو فرودگاه دارم با رفیقم حرف میزنم یارو داره رد میشه میپرسه: شما ایرانی هستین؟
میگم: پـَـــ نــه پـَـَــــ ما چینی هستیم فقط روی ما فارسی ساز نصب کردن

دارم میرم تو دانشگاه یارو دم در جلومو گرفته میگه آقا شما دانشجوی همین دانشگاهید؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دانشجوی دانشگاه آکسفوردم، درس تفسیر قرآن رو اینجا واحد میهمان گرفتم !

رفتم دکتر از منشیه میپرسم دکتر هست؟ میگه بله میخوایید برید پیششون؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم اگه این وقت شب هنوز تو مطبند، تلاش شبانه روزیشون رو سرمشق زندگیم قرار بدم و برم !

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/06/27ساعت 13:58 توسط رسول PC |
مگسي را كشتم،

مگسي را كشتم،

نه به اين جرم كه حيوان پليديست، بد است،

و نه چون نسبت سودش به ضرر يك به صد است.

طفل معصوم به دور سر من ميچرخيد

به خيالش قندم، يا كه چون اغذيه مشهورش تا به آن حد گندم،

اي دو صد نور به قبرش بارد، مگس خوبي بود

من به اين جرم كه از ياد تو بيرونم كرد، مگسي را كشتم

 (زنده ياد حسين پناهي)

+ نوشته شده در شنبه 1390/06/26ساعت 22:59 توسط رسول PC |
وبلاگ رسمی شرکت یاران فراز
باعرض سلام خدمت تمامی دوستان و همکاران عزیز

وبلاگ شرکت یاران فراز با فعالیت گسترده در زمینه های تجاری و بازرگانی- کامپیوتری و مخابراتی - پروژه های ساختمانی-چاپ و تبلیغات و معماری تا طراحی سایت رسمی شرکت راه اندازی گردید.

شرکت یاران فراز

+ نوشته شده در شنبه 1390/06/26ساعت 22:56 توسط رسول PC |
آرزو

تو را آرزو نخواهم کرد  ، هیچ وقت....

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی ،

 با   دل  خود ت  ،

نه با آرزوي من

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/10/21ساعت 19:56 توسط رسول PC |
نامردا
همه دنیا رو نامردا گرفتن وفا رو از شما مردا گرفتن خبر اومد که مجنون و پریشب با سه تا لیلی گرفتن 

اما

همه دنیا رو نامردا گرفتن؟ نه لیلی جان وفا از ما گرفتن ! به مجنون گفت خواهم از تو اینها: یکی خونه، یکی ماشین، یه ویلا !!! بگفتا از کجا آرم چنین را ؟ بگفتش من چه دانم، جیب بابا ! دریغ از جیب بابا چون نباشد ... گناهش گردن مجنون نباشد از آن پس رفت هی دنبال لیلی یه لیلی و دو لیلی و سه لیلی ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/09/29ساعت 9:12 توسط رسول PC |
یارانه ها

یارانه ها

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد
در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود
بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد
چند سالی مایه داران حال می کردند و حال
نوبت حالیدن یارانه داران می رسد
شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است
بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد
آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند
این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد
عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است
شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد
مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند
خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد
تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:
خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد
مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:
پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد
بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:
خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد
خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک
تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد
اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب
تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد
خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفکی از دور با چشمان گریان می رسد

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/08/17ساعت 14:16 توسط رسول PC |

کاش که میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/07/04ساعت 9:39 توسط رسول PC |
اگر خوبیهایت را فراموش کردند، تو خوب بودنت را فراموش نکن

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/07/04ساعت 8:54 توسط رسول PC |
عشق و اشک
لرزش دل سبب به تلاطم انداختن چشمه های اشک در گوشه چشم می شود، قطره های زلال و پاکی که از هر چشمه ای در دنیا پاک تر است. انسان فقط در زمان شکسته شدن اشک می ریزد، چه اشک غم باشد و چه اشک شوق.
زیباترین لحظه و با شکوه ترین مواقع، زمانی است که یک انسان با اشک ریختن تواضع و فروتنی را نشان می دهد.
رسیدن به محبوب، از دست دادنش، ترس از خداوند، به دنیا آمدن، از دنیا رفتن، درد اندام ها و خواستن خواسته های مادی و معنوی، مشک های اشک را می زند و اشک در محیط چشم لایه می بندد. حال تلنگوری لازم است تا این محیط را بشکند تا اشک متولد شده و بر روی گونه سرازیر شود و بر روی لب بمیرد.
اشک شکستن درون انسان در مقابل امیال برونی است، اشک خالی شدن انسان از بارهای درونی است، اشک بلور متبلوری است که از دل تراوش شده و مروارید ذهن انسان است
امروزه انسان ها کمتر اشک می ریزند، از اشک به دور شده اند، چون عشق درونی انسان کمرنگ شده است. انسانیت به یغما رفته است، دل ها کدر شده، مکانیزم های تولید اشک قفل شده اند.
بیاییم اشک ریختن را تمرین کنیم، دل ها را صاف کنیم، امروزه ما به یک لایروبی دل محتاجیم. اشک یک لایروب قوی است به شرطی که از دنیای شلوغ و پر سر و صدا کناره بگیریم و با عینک مخصوص به دنیا نگاه کنیم. اشک ها را هدایت کنیم و به اشک به عنوان یک میراث عشق بنگریم.
اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
ای اشک نگاه خسته ام را دریاب این چشم به خون نشسته ام را دریاب
از زندگی ام فقط تو ماندی اشک این عمر زهم گسسته ام را دریاب
+ نوشته شده در شنبه 1389/07/03ساعت 18:9 توسط رسول PC |
متاسفانه باید قبول کنیم
مدیر : خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری...

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟

مدیر : اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!

زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن ؟!

مدیر : این که شهریه نیست اسمش همیاریه !!!

زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن

مدیر : خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر...

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!

آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن ...!!!

.

.

.

.



زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود ، اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد و زن سوار شد ...

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :

کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز ...

ستاد مبارزه با بیسوادی ...

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود :

با 200000 زن خیابانی چه می کنید؟!!

زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد :

با 200001 زن خیابانی چه می کنید ؟!!
+ نوشته شده در شنبه 1389/07/03ساعت 17:58 توسط رسول PC |
نیدونم
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد،...

 افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
+ نوشته شده در شنبه 1389/07/03ساعت 17:55 توسط رسول PC |
حافظ
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/12ساعت 23:11 توسط رسول PC |
جهنم
جواب يك دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است . 
 
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟ 
 
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند. 
 
اما يکی از آنها چنين نوشت: 
 
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند. 
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر. 
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند. 
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد: 
 
۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود. 
۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.
 
 
اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است. 
 
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود!
+ نوشته شده در جمعه 1386/11/05ساعت 15:40 توسط رسول PC |
خیلی وقته نبودم

مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود

قلباون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفسقلب

همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس

شاپرکتا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوختشاپرک

چشش افتاد به قفس، دل اون بد جوری سوخت

قلبزود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشیدقلب

تو چش مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید

شاپرکدیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشستشاپرک

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست

 

قلبشاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیمقلب

بریم تا اون بالاها سوار ابرها بشیم

شاپرکیه دفعه مرغ اسیرنگاهش بهاری شدشاپرک

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

قلبشاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو  دیدقلب

با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید

شاپرکدیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشتشاپرک

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت 

قلبتا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزیدقلب

آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید

شاپرکشاپرک یخ زد و یخ، مرد و موندگار نشدشاپرک

چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

قلبمرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپردقلب

نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/29ساعت 20:1 توسط رسول PC |
نامرد خودتی
سلام دل تو از دست من پره واقعا خیلی رو داری

دلت از دست منی که وقتی تو وبت دیدم نوشتی میخوای بیای کلی خوشحال شدم پره

من که با مگ مگ دست به یکی میکردیم حالتو بگیریم بعدش معذرت میخواستم که اونم از دوست داشتنم بود پره

منی که کلی با تو و دوستات حال کردم

منی که ندیده بودمت ولی انگار پیشم بودی

واقعا نامردی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28ساعت 22:40 توسط رسول PC |
یادش بخیر
بازم همون دوره ی بی سواتی * قربونه اون حرفای عشق لاتی *قربونه اون مخلصتم فداتم * قربونه اون من خاك زیر پاتم * قربونه اون حافظ روی تاقچه * قربونه حسن یوسف تو باغچه * قربونه مردمی كه مردم بودن * اهل صفا، اهل تبسم بودن * قربونه اون دوره ی پر دماغی * قربونه اون تصنیف كوچه باغی * قربونه دوره ای كه خوشبختی بود * تار سیبیلا چك تضمینی بود * مردای ناب و اهل دل نداره * شهری كه بوی كاه گل نداره *بوی خوش كباب و نون سنگك *عطر اقاقیا و یاس و پیچك *بوی خیاره تازه توی ایوون *تو سفره ای پر از پنیر و ریحوون *بوی خوش كتاب های كاهی *تو امتحان كتبی و شفاهی *قدم زدن تو مرز خواب و رویا * خدا، خدا، خدا، خدا،خدایا * حرفای گریه دار نمی پسندین؟ * می خاین یه جك بگم كمی بخندین؟ *خوشا به حال اونكه تو محلش *هوای عاشقی زده به كلش * كسی كه قلبش اتصالی داره *می دونه عاشقی چه حالی داره *
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 22:24 توسط رسول PC |
اینو برای مگ مگ مینویسم
سلام مگ مگ حالت خوبه؟

بی معرفت یدفه غیبت زد حالا اومدی اونم بی خبر

درست میگی من دوستای خوبی دارم یکیش هم تو هستی

اگه فراموشت میکردم لینکت رو حذف میکردم ولی اینکار رونکردم

بدون هرجا باشی بیادتم چون روزای خوبی و باهم داشتیم

اگه برات مشکلی نیست میخوام بدونم چی شد رفتی ؟ چرا وقتی بهش فکر میکنی اعصابت خورد میشه ؟

وقتی اونروزا که با هم دست به یکی میکردیم تا شادی رو عصبانی کنیم یادم میافته خندم میگیره

ای خدا چه روزایی داشتیم

راستی به شادی هم سلام برسون 

براتون آرزوی خوشبختی میکنم

موفق باشید

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 22:17 توسط رسول PC |
بهار جاودان

بهار جاودان

جان شيرينم ، حيات واقعي ام ،زندگي ام ، زنده بودنم ، همه ي هستي ام ، چي دارم مي نويسم؟! ، عشقم ! اينهمه مرا غرق در نعمت ها و رويا ها كردي تا آن موج توقع زيبا در چشمانت نمايان شود ؟

 اما تو كه مي داني دلم غرق دوست داشتن توست و ايمان به تو ، اما تو كه مي داني از شادي توست كه در دلم مي خندم و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس مي كنم ، اما تو كه مي داني براي من خيال تو هم زيبا و رؤيايي و شيرين است ، شايد نه به شيريني همان عسلي كه روزي به روي نازترين انگشتت مي نشند اما به زيبايي هياهوي چشمانت كه هر آيينه پر از راز هاست براي من و نگاه من كه از هر لحظه اش هزار تعبير مي كند .

اي روح زيبا و انديشه بلند ، اي درياي بيكران خوبي ها و زيباترين سيماي شرقي ، يادش بخير ، كه آن روزها همه بهانه بود ، آن بر ف ها ، آن جاده ها ، آن سرماي لذت بخش ، انگار از خيلي قبل تر بودي ، قبل از اينكه خودم را بشناسم ، قبل از اينكه متولد شوم ، از ازل لحظه ايي نبود كه دلم برايت تنگ نشود ، براي خنده هايت ، براي چشم هايت ،براي اخم هايت ، براي فكر هايت ، براي همفكري هايت ، همدلي هايت براي تو ، همه چيز تو ! از ازل چشمان من در مقابل چشمانت به سجده مي افتادند و عاشقانه تو را مي پرستيدند ، آنوقت ها كه نبودي همه ي روز ها و شب هايم در فراق مي سوخت و چون آمدي شعله بر تمام جانم زدي ، در مقابلت ذوب مي شدم .

هيچ گاه نشد كه روبرويت بياستم به چشمانت نگاه كنم و به تو بيانديشم كه اگر اينگونه مي شد از حقارت ، در خود آتش مي گرفتم . هيچ گاه نتوانستم با تو عاشقانه حرف بزنم ، عاشقانه صدايت كنم ، يا عاشقانه بروي شانه هايت ...

اي كه با غمت شادترين لحظه هاي زندگي ام را گذرانده ام ، اگر من باشم يا نه تو جاودانه ايي چون من ، چرا كه خدا تو را آفريد و به من هديه داد ، چرا كه در هر لحظه ي ديروز و امروز و فردا هزار بار تكرار مي شدي و خواهي شد ، مثل يك ملودي كه بر عرصه ي هستي من روان است ، چرا كه چشمانت شب شد و چشمان خيالت ستارگان زيباترين شب هاي دنيا ، چرا كه سنگيني نگاهت بر زيباترين قلب ها نشست و برندگي احساس پاكت بهترين روح ها را مجروح كرد ... 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 22:13 توسط رسول PC |
دلم فقط تو رو میخواد
من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه

 

        وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه

 

         دلواپسی دربه دره ؛چشم منم تر نمیشه

 

           حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه

 

             آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه

 

                 به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه

 

               شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه

 

           منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه

 

       اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه

 

   منکه دلم بابودنت جون میگیره؛تازه میشه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/11ساعت 19:54 توسط رسول PC |
جالب...

داستان از اینجا شروع شد که:

بردی دل من٬من از تو آن می خواهم           وز گم شده خویش نشان از تو می خواهم

 

ولی این تازه اول راه بود:

من از پی دل می دوم و دل پی دوست         این بود نصیب روزگار من و دل

 

بعد با خودم گفتم:

دانی چرا ز میوه ها سیب نکوست               نیمی رخ یار است و نیمی رخ دوست

 

بعد تازه از اینم می ترسیدم که:

از بس که همی جویم دیدار فلان را               ترسم که بدانند که من یار فلانم

 

حالا حرفهای بقیه هم جالب بود٬یکی می گفت:

ای بی خبر از سوخته و سوختنی                  عشق آمدنی بود نه آموختنی!!

 

یکی دیگه می گفت:

زندگی عشق عجب زندگی است                    زنده که عاشق نبود زنده نیست!

 

یکی که کمی پخته تر بود گفت:

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد               خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

وقتی دیدم هر کی یه چیزی میگه یاد این افتادم که:

ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد                دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد!

 

این وسط اینو کم داشتیم که:

دلا دیشب چه میکردی تو در کوی حبیب من          الهی خون شوی ای دل٬تو هم گشتی رقیب من!

 

خودم و دلداری می دادم که:

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب                بود آیا که فلک زین دو سه ٬ کاری بکند!!

 

ولی همین جوری هم که نمیشه پس:

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوئیم                         با دوست بگوئیم که او محرم راز است

 

حالا تو چرا اذیت می کردی:

دیرست که دلدار پیامی نفرستاد            ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد!!

 

ولی ما که ول کن نبودیم که:

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست             تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

 

خبر آمد که:

بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع             هر کسی سوزد به نوعی در غم جانانه ای

 

به تو گفتم که:

به تو ای فرشته من٬گل من٬ترانه من                که جدایی از تو باشد غم جاودانه من

 

و در آخر به شما میگم:

دوستان! عاشقم٬عاشق زارم چه کنم؟               چاره صبر است ولی چاره ندارم چه کنم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/11ساعت 19:53 توسط رسول PC |
عشق مارمولک!!

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي

 توانيم عاشق شويم اگر سعي کني

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 22:53 توسط رسول PC |
زخماي رو دلم يكي دوتا نيست...واسه زخم تازه دیگه جایی نیست

زخماي رو دلم يكي دوتا نيست

 

 واسه زخمه تازه ديگه جايي نيست

 

داشتم فراموش ميكردم ديگه تورو

 

تورو خدا برو

 

اين دل ديگه ماله تو نيست

 

دنبالش نيا  ماله تو نيست

 

از همون راهي كه اومدي برگرد

 

اين دل ديگه ماله تو نيست

 

فكر كردي كه اگه بري تا كِي ميشينم پاي تو؟

 

سخت بود فراموشيت ولي كسي اومد به جاي تو

 

يه فرشته ي واقعي ؛ نقاب به چهره ش نميزد

 

اون اصلا مثله تو نبود زخمي به قلبم نميزد

 

عكساتو آتيش زدمو عشقتو كشتم تو دلم

 

ديگه اجازه نميدم بازي كني با اين دلم

 

اين دل ديگه نميخوره اين بار ديگه گوله تورو

 

حتي حاضر نيستم بيارم به زبون اسمه تورو

 

زخماي رو دلم يكي دوتا نيست

 

 واسه زخمه تازه ديگه جايي نيست

 

داشتم فراموش ميكردم ديگه تورو

 

تورو خدا برو

 

اين دل ديگه ماله تو نيست

 

دنبالش نيا  ماله تو نيست

 

از همون راهي كه اومدي برگرد

 

اين دل ديگه ماله تو نيست

 احساس خوبيه وقتي يه نفر دلتنگت ميشه...! احساس بهتريه وقتي يه نفر عاشقت ميشه...! اما بهترين احساس اينه كه بدوني يه نفر هيچوقت فراموشت نميكنه

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 22:32 توسط رسول PC |
تکراریه ولی درخواست یه دوست هست.

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش .

یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :

اي گلاله اي گلاله ديدنت خواب و خياله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه
چشم تو چشم یه طوفان مثل درياي شماله
مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوي شعره، پر شوره ، پر حاله
گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله

پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!


مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :


عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم 
تو همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
با همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم

رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/31ساعت 23:15 توسط رسول PC |
دوتا خوشتیپ
دوتا خوشتیپ

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/30ساعت 19:57 توسط رسول PC |

تمام حقوق این وبلاگ متعلق به شرکت فنی مهندسی رسکام میباشد استفاده از مطالب این وبلاگ باذکر نام منبع بلامانع میباشد در غیر اینصورت شخص یا اشخاص خاطی تحت پیگرد قانونی قرار خواهند گرفت
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه